زیر آسمان خدا
مشق روزگار من ...
نمی دونم این چه عادت مسخره ایه که در من وجود داره و اون هم اینکه تا به یک بن بست فکری و ذهنی نرسم، برای نوشتن مطلب پام رو توی وبلاگم نمیذارم !... یکی نیست بهم بگه: عزیز دل برادر ! مگه تو توی زندگیت روز خوش نداری که بیای توی این دریچه بی منتها بنویسیش و دل یکی دو نفر دیگه رو که گاهی بهت سر می زنند، شاد کنی؟ آخه مگه اونها چه خبطی کرده اند که همیشه باید از اینجا فقط حس کسالت و بی رمقی بهشون تزریق بشه ؟ این چه حکایتیه که در و دیوار اینجا همیشه باید بوی ناله بده و نور تاریکی بهش بتابه ؟ مگه 3 هفته پیش بهترین خبر سال 88 ات رو بهت ندادند ؟ .... چیه ؟ ... خودت هم هنوز باورت نشده که چطور 3 هفته تمام از گرفتن PVA ات گذشته و توی این مدت حتی نیومدی اینجا یک کلام بنویسی: « PVA آمد ، به ! چه خوش آمد! » بالاخره بعد از 5 ماه 31 روزه و 5 روز - یعنی دقیقا" 165 روز - انتظار، Pre Visa Assesment پرونده من به اتمام رسید و به اصطلاح رایج (که صد البته یک غلط مصطلح هست) PVA من هم اومد. از زمان صدور pre Visa تا به امروز، مشغول انجام یک سری کارهای سریالی بودم. در متن ایمیلی که خانم فقیه از سفارت برای اوجی فرستاده بود، موظف شده بودم تا رزومه (بصورت فایل Word) و اسکن مدرک کارشناسیم رو برای سفارت مهیا کنم. بعد از اینکه این مدارک رو برای اوجی ایمیل کردم، مبلغ دقیق واریزی، شماره حساب و آدرس دانشگاه رو بهمراه Swift Code ازش گرفتم. برای مبلغی که نیاز داشتم، با مامان تماس گرفتم و هماهنگ کردم تا از حساب مشترکش با محمدرضا برداشت کنه و به حساب "سامان" من بریزه. شرکت با توجه به خرید های کلانی که از کشور های مختلف دنیا داره، معمولا"واریزهای هنگفتی رو انجام میده. با توجه به تحریم سراسری بانکهای ایرانی، این واریزها از طریق یکی از صرافی های مورد تائید بانک مرکزی به نام «شرفی» واقع در چهارراه پاسداران انجام میشه که هم معتبره و هم سابقه طولانی در این کار داره. فردای روزی که پول به حسابم واریز شد، رفتم بانک سامان - شعبه خیابان دولت و پول رو برداشت کردم و در دفتر صرافی که فقط چند تا پله از بانک فاصله داشت، پول رو تحویل دادم و رسید فارسی گرفتم. کل مبلغ واریزی 5178 دلار استرالیا (4,409,000 تومان) بود: 3400$ بابت 10 هفته دوره زبان، 1000$ بعنوان Deposit شهریه و 778$ بابت 26 ماه بیمه خدمات درمانی (OSHC) که پرداختش برای کلیه دارندگان ویزای دانشجوئی در استرالیا اجباری هست. دو سه روز بعد، با دفتر اصلی صرافی تماس گرفتم و در مورد رسید انگلیسی جوبا شدم که آماده بود. رسید رو با پیک برام فرستادند و فورا" در دفتر دبیرخانه شرکت، اسکنش رو گرفتم و برای اوجی ایمیل کردم و بهش sms زدم که دریافت کنه. دو روز بعد باهاش تماس گرفتم که گفت همه مدارک رو جمع و جور کرده و برای دانشگاه ایمیل زده. آخر هفته ایمیلی به دستم رسید که attachment ای داشت و چیزی نبود بجز "eCOE" ! همه دوستان متقاضی ویزای دانشجویی می دونند که eCOE یا همون electronic- Confirmation Of Enrollment همونطور که از اسمش پیداست، نسخه الکترونیکی «تائیدیه ثبت نام» دانشجو در دانشگاه هست که از طرف دانشگاه به متقاضی ویزا ارائه میشه و متقاضی با ارائه اون به سفارت، وارد مرحله بررسی صلاحیت دریافت Final Visa میشه. مرحله ای که از یک روز تا چند هفته برای متقاضیان دوره کارشناسی و کارشناسی ارشد و از چند هفته تا چند ماه برای متقاضیان دوره دکترا طول می کشه و چند روزی هست که بنده وارد این مرحله شدم و جنس دیگه ای از انتظار رو تجربه می کنم. اما جدا از ماجراهای استرالیا، داستان دیگری هم این روزها در زندگی من جریان داره: مرجان... قبل از صدور ویزای اولیه، ماجرای مرجان رو از طریق مامان به خانواده منتقل کردم. مطابق انتظارم، اهل منزل وقت رو تنگ می دیدند و زمان را نامناسب؛ و البته اینها معقول ترین اظهاراتشون بود و باقی به قول خودشان سدی بنام «تجربیات مان». چند روزی رو صرف فکر کردن به این موضوع کردم؛ سفر یک روزه ای رو به تبریز ترتیب دارم و ساعاتی رو به صحبت با پدر و مادر گذروندم. توافق حاصل شد که چند روزی رو به تهران سفر کنند و در جلسه ای یکی دو ساعته که عنوان خواستگاری رو یدک نخواهد کشید، با خانواده مرجان آشنا بشند. هفته گذشته این سفر و آن دیدار انجام گرفت و پسندی کافی از خانواده همسر آینده بدست اومد. حالا شرطی که در میان هست اینه که من به استرالیا برم و بعد از حدود یکسال که اونجا جا افتادم، برگردم و عقد و مراسمی برقرار بشه. شرطی که مشخصا" از طرف خانواده مقابل پذیرفته نمیشه و این تنها دغدغه این روزهای من به شمار میره. این روزها حال و هوای زندگی چندان بر بنیان مراد نیست. این حال و روز، محصول چند نابسامانی در زندگی این روزهای منه که دو مورد از اونها از بقیه پر رنگ تره... دو موردی که از طرفی با هم در ارتباطند و از طرف دیگه هیچ ربطی به هم ندارند !... در این مطلب قصد دارم به یک از اون دو مورد بپردازم. یکصد و شصت و دومین روز انتظار برای صدور PVA استرالیا رو در حالی آغاز کرده ام که تعدادی از متقاضیان ویزای دانشجوئی که بعد از من درخواست شون رو به سفارت ارائه کرده اند، PVA شون رو گرفته اند و من هنوز هم منتظرم. روند فرسایشی و طولانی بررسی پرونده ها اونقدر زجرآور هست که بتونه از انسان پر انگیزه ای مثل من هم، فردی بی حوصله و بلاتکلیف بسازه !... یادم نرفته که برای گرفتن پذیرش مورد نظرم چه تلاشها و نگرانی هایی رو پشت سر گذاشتم. اما در طی پروسه ای این چنینی هر قسمت از کار که لنگ و بی سرانجام بمونه، کل فرآیند به در بسته می خوره و نتیجه اش میشه هیچی! انگار که « هرگز و هیچ » کاری انجام نشده. زندگی ما در جامعه امروز، مثل node های موجود در یک شبکه کامپیوتری با هم در ارتباط هستند و فارغ از هم پیش نمیریم. اگر فردا روز موفق بشم از این مرحله طاقت فرسا هم عبور کنم، تکلیف من با محیط اطرافم در دقیقه 90 چه خواهد بود ؟! جدا از ارتباطات خانوداگی، خویشاوندی و دوستانه موجود، وضعیت من در رابطه با محل کارم چه خواهد شد ؟ طبق قرارداد بنده باید حداقل یکماه پیش از ترک خدمت درخواستم رو مبنی بر قطع همکاری با شرکت، کتبا" به کارفرما اعلام کنم. با این حال و روزی که شرکت بهش دچار شده - بعد از سه ماه تاخیر در پرداخت حقوق پرسنل - انتظار پرداخت مطالبات و تسویه حساب اون هم قبل از عزیمت احتمالی بنده به استرالیا، یک رویاپردازی تمام عیار خواهد بود. از طرف دیگه وقتی روزی رو که در این شرکت مشغول بکار شدم به یاد میارم، بیشتر مطمئن میشم که نه اینها جماعتی هستند که بتونند در عرض یک ماه فرد جایگزین رو پیدا و به من معرفی کنند و نه اوضاع بر آشفته و روند (چرند!)ی که در این سازمان حاکم هست این اجازه رو به من میده تا واحدی رو که انصافا" در 15 ماه گذشته براش از جان و دل مایه گذاشتم، در این بازه زمانی محدود بخوبی تحویل بدم و زحمت رو کم کنم. مطمئنا" برای هم بود که جناب رئیس چند وقت پیش بهم گفت که اگر یه موقع تصمیم گرفتم از شرکت برم، حتما" حداقل 3-2 ماه (!!!) قبلش بهشون اعلام کنم. می خواستم بگم: البته، حتما" !... باش تا صبح دولتت بدمد !
امروز توی وبلاگ یک مهاجر که مطالبش رو با عنوان «یادداشتهای یک زن» می نویسه، سرک می کشیدم که به این مطلب برخوردم. نوع نگارش نویسنده کم و بیش برام جالب اومد و علیرغم اینکه هنوز کاملا" با پدیده مهاجرت درگیر نشدم، اما تا حدود زیادی با او موافق بودم و هستم. اما نکته ای که باعث شد مطلبی رو که می خونید بنویسم، نظری است که یکی از خوانندگان با نام white S در مورد اون مطلب ابراز کرده و من رو به عنوان یک ایرانی به واکنش واداشته. اولش قصد داشتم در قسمت کامنتهای همون وبلاگ نظرم رو در قبال فرمایشات ایشون قید کنم؛ ولی بعد تصمیم گرفتم که با اختصاص یک پست به این موضوع، هم نظر شخصیم رو در اون مورد بیان کنم و هم از کش و قوسها و جوابیه های طولانی و خسته کننده احتمالی در محیط وبلاگی که متعلق به فرد دیگری است، جلوگیری کنم. این پاسخ رو برای آقای white S می نویسم، اگر چه هرگز مطالعه نکنه: دوست عزیز... White S از نظر من شما کاملا" یکطرفه و غیر منصفانه به قاضی رفتید ! از روزی که برای
فرآیند تحصیل در استرالیا تصمیم نهائی رو گرفتم، همیشه سعی کردم هر چه بیشتر در
مورد این سرزمین بدونم . تنوع اطلاعات و ویژگی های منحصر بفرد این خطه هر روز بیشتر از روز قبل من رو در
مسیری که در پیش گرفتم، ثابت
قدم می کنه. بسیاری
از کسانی که تصمیمی برای اقامت در استرالیا - چه به شکل موقت و چه بصورت دائم -
دارند، اطلاعات گوناگونی رو در این خصوص بدست آورده اند. اما شاید بعضی اطلاعات
جوری نباشند که همه جا بشه اونها رو پیدا کرد. اطلاعات آماری زیر رو از کتاب "Who
We Are: The Miscellany of the New Australia" نوشته David Dale انتخاب کردم. اگر چه کتاب در سال 2006
چاپ شده (و بدون تردید محتواش کاملا" به روز نیست)؛ اما مطمئنم به درد کسانی مثل خودم که - اگر خدا
بخواد - قراره چند ماه دیگه آغاز یک زندگی جدید رو در استرالیا تجربه کنند، خواهد
خورد (حداقل در جهت ایجاد یک دیدگاه کلی از ترکیب جامعه استرالیا): از حدود 21
میلیون نفر جمعیت استرالیا : ·
% 77 متولد استرالیا ·
2.5 % بومی های استرالیائی (Aboriginal)
·
%
6 متولد بریتانیا ·
%
3 متولد چین یا ویتنام ·
%
2 متولد ایتالیا یا یونان ·
%
0.7 متولد خاور میانه ·
%
16 در کشور محل تولدشان دارای زبانی غیر
از انگلیسی ·
% 27 کاتولیک ·
%
21 Anglican
·
%
1.9 بودائی ·
%
1.5 مسلمان ·
%
0.4 یهودی ·
% 16 بدون مذهب مشخص ·
% 50 دارای سنی بالای 36 سال ·
%
36 سرپرست کودکان زیر 16 سال ·
%
9 دارای زندگی مجردی ·
%
85 ساکن مناطق مسکونی در محدوده 50
کیلومتری دریا ·
%
1 ساکن مناطق زراعی ·
%
70 مالک یا مستاجر منزل مسکونی ·
%
75 ساکن منازل 3 خوابه یا بیشتر ·
%
0.5 بی خانمان ·
%
74 زوجها دارای تجربه روابط با جنس مخالف
پیش از ازدواج رسمی ·
%
43 ازدواجها منجر به طلاق ·
% 51 دارای تحصیلات عالیه ·
%
50 خانوارها دارای درآمد هفتگی کمتر از 550
دلار (پس از کسر مالیات) ·
%
87 افراد بالغ اهدا کننده کمکهای
خیرخواهانه (بیش از یکبار در سال) ... میانگین 424 دلار برای هر خانواده
استرالیا ·
%
24 افراد بالغ مصرف
کننده سیگار ·
%
48 دارای اضافه وزن یا دچار چاقی ·
%
82 دارای احساس سلامتی مطلوب یا عالی ·
%
18 دارای سابقه ناهنجاری روانی (افسردگی،
نگرانی) در یکسال گذشته ·
%
82 دارای احساس امنیت پس از تاریکی هوا ·
% 6
قربانی جرایم شخصی در سال جاری ·
%
87 مشترک تلفن همراه ·
%
72 پای ثابت تماشای فیلم در سینما ! ·
%
70 بهره مند از 2 دستگاه تلویزیون (یا
بیشتر) در منزل ·
%
68 دارای یک دستگاه DVD Player ·
%
60 کاربر اینترنت (حداقل یکبار در هقته) ·
%
25 آبونه کانالهای تلویزیونی پولی چند روزی بود که می خواستم چند تا نکته رو اینجا بنویسم تا اینکه امروز فرصت دست داد تا بیام و بگم ... اول اینکه: امروز هفتادو هفتمین روز انتظار من برای دریافت PVA استرالیاست و اینطور که معلومه با نزدیکتر شدن به آغاز ترم سرعت عملکرد کارکنان بخش ویزای دانشجوئی در سفارت، بیشتر شده. نتیجه اینکه بالاخره انتظار من برای شکسته شدن طلسم پرونده های سری 9000 داره به پایان میرسه و با این اوصاف حدسم اینه که در اواخر مرداد، PVA من هم آماده بشه... به امید خدا. دوم اینکه : بازه زمانی تبلیغات برای دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری از جمعه پیش شروع شده و ستادهای انتخاباتی احمدی نژاد، رضایی، کروبی و موسوی کار خودشون رو برای تخریب رقبا آغاز کرده اند ! دو روز پیش که با مرجان از میدان ولیعصر می گذشتم، دیدن ستاد انتخاباتی موسوی من رو با یاد دوران خوش خیالی خودم انداخت که هنوز به ذره ای بهبود وضعیت کشور امیدوار بودم؛ اگر چه هیچ وقت اهل مشارکت در فعالیت های تبلیغاتی و انتخاباتی و امثال اینها نبودم. مشاهده جوانهایی با شال های سبز رنگ و ظاهری تمیز و آراسته که با شور و نشاط برای تجمع کنندگان صحبت می کردند، مانع از این نشد که این صحنه های رعب انگیز از دیدمون مخفی بمونه: موتور سواران مشکی پوشی که به سرعت از مسیر جنوب به شمال خیابان ولیعصر وارد میدان ولیعصر شدند و در فاصله ای مناسب از جمعیت مقابل ستاد موسوی، لحظه ای کوتاه توقف کردند، موتور سوار پشتی با دوربینی که در دست داشت چند عکس از جمعیت حاضر گرفت و به اتفاق و با نهایت سرعت صحنه رو ترک کردند و لحظه ای بعد انگار که هرگز نبودند. خدا می دونه چه راز سر به مهری در پس این صحنه ها وجود داره. سوم اینکه : بالاخره توفیق حاصل شد و دوشنبه همین هفته تونستم برای اول تیر ماه (June 22nd) از سفارت آمریکا در آنکارا وقت مصاحبه بگیرم. دفعات قبل که تماس می گرفتم، اونقدر سرشون شلوغ بود که همش آدم رو به چند هفته بعد Divert می کردند ! ... اما ظاهرا" این دفعه شانسم گرفت و خانم اپراتور با صبر و حوصله تمام به در خواستم رسیدگی کرد و وقت برام منظور شد. البته الان 2 روزه که منتظر Confirmation E-mail سفارت هستم؛ ولی هنوز خبری نیست. فردا باید باهاشون تماس بگیرم و دلیلش رو جویا بشم. چهارم اینکه : این روزها خبر محمدرضا و الناز از ژاپن میرسه ! ... ظاهرا" برای یک سفر کاری که برای محمدرضا فراهم شده، سر از سرزمین «اوشین» در آوردند. یادم میاد تو دوره دبیرستان اونقدر عشق ژاپن و ژاپنی شده بود که یه کتاب خود آموز زبان ژاپنی خریده بود و می خوند ! پنجم اینکه : الان که سومین ماه سال رو سپری می کنیم، هنوز حتی 1 پاپاسی از حقوق امسال رو دریافت نکردیم. به عبارت دقیق تر با یک تاخیر 68 روزه مواجه هستیم !... حالا توی این حال و هوا، تصور اینکه قراره در نیمه دوم همین ماه به میمنت تحویل 8 جایگاه توزیع سوخت CNG به شرکت پخش و پالایش، جشن قدردانی از کارکنان شرکت در هتل انقلاب برگزار بشه، بغایت مسخره است ! و در نهایت اینکه : ماجرای من و مرجان - اونم در حالی که اگر خدا بخواد من تا چند ماه آینده باید ایران رو حدودا" به مدت دو سال ترک کنم - چندان روتین به نظر نمیرسه. از مامان و بابا خواستم که برای شرکت در جشنی که شرکت قرار برگزار کنه، به تهران بیاند تا به واسطه حضورشون در تهران صحبت در این زمینه رو جدی تر از قبل مطرح کنم؛ ولی فعلا" که بابا veto اش کرده !... توی این دوره و زمونه همه بزرگترها نگران آینده فرزندانشون هستند؛ در حالی که توی خانواده ما، این فرزندانند که حیران عاقبت بزرگتراشون شده اند ! اولش می خواستم این مطلب رو به عنوان پی
نوشت پست «سرد است...» درج کنم؛ چون در همون روزی اتفاق افتاد که اون مطلب رو نوشتم.
ولی دیدم اونقدر این ماجرا برام خاطره انگیز هست که ارزش یک پست منحصر به فرد رو داشته باشه: اون روز رو تا ساعات انتهایی کارم در
شرکت، در سرخوردگی عجیبی سپری کردم. ذهنم به هم ریخته و آشفته بود و راه
تنفسی پیدا نمی کرد. پروژه SCADA هم که قوز بالا قوز شده بود و این پسره -
خدابنده - هم دائم روی اعصاب من رژه می رفت. اوضاع از هیچ جنبه ای بر وفق
مراد نبود و کارها خوب پیش نمی رفت. حداقل به نظر من که اینطور می رسید تا
اینکه... موبایلم زنگ خورد... به
گوشی ام نگاه کردم... «اوجی» بود. بدون اینکه چیز خاصی به ذهنم خطور کنه،
گوشی رو جواب دادم. صداش به سختی شنیده می شد و قطع و وصل شدن مکرر صدا هم بیشتر از قبل عصبی ام می کرد. از میان اون همه نویز و همهمه تنها دو جمله
رو تونستم درست بشنوم که همون دو تا برای فروکش کردن تمام دغدغه هام
کافی بود: - براتون خبر خوشی دارم آقای ***... بالاخره پذیرشتون اومد...
اولش دقیقا" نفهمیدم که چی شنیدم؛ یا بهتره بگم اهمیت چیزی رو که شنیدم،
درک نکردم ! چند لحظه که گذشت، تازه جا خوردم ! گوشی رو قطع کردم و چند
لحظه مات و مبهوت موندم. دستم رفت به سمت گوشی ثابت روی میز کارم و شمار
اوجی رو گرفتم. این بار صدا بهتر بود. گفت که الان توی موقعیتی نیست که
بتونه بیشتر صحبت کنه. گفتم: «فقط لطفا" بگین کدوم دانشگاه ؟» .... Curtin
! حدسم درست بود ! بعد از
ریجکت شدن از CSU ، خیلی بعید می دونستم که دانشگاهی مثل Curtin بهم پذیرش
بده، اون هم با چنان کارنامه درخشانی که من توی دوره لیسانس به جا گذاشته
بودم ! ...فکر می کنم تغییر در رفتار و گفتارم اونقدر تابلو بود که «خدا
بنده» کاملا" متوجه بشه و بهم بگه: «چی شده ؟ خبریه ؟»... عین فرفره توی
اتاقم می چرخیدم و هر لحظه که می گذشت، نشاط درونیم بیشتر تراوش می کرد.
نمی دونم ساعت کاری رو چطور به انتها رسوندم. فقط یادم میاد که وقتی از در
شرکت بیرون اومدم، بارون زیبائی آروم آروم داشت می بارید. تا سر کوچه فقط
به اندازه یکی دو دقیقه فاصله داشتم و از درون پر از انرژی تخلیه نشده
بودم. در هوایی که تاریک شده بود و زیر بارونی که قطراتش سر و صورتم رو
نوازش می داد، با صدای خفیفی که کسی رو متوجه نکنه، فریاد می زدم... «
خدااااااااا ! ».... تا سه روز
بعد که مامان و بابا در تهران مهمونم شدند - به جز مرجان - از موضوع کلامی
به کسی نگفتم. 16 بهمن روز تولد دختر دائیم - سیما - بود و مامان و بابا
که اتفاقا" همون روز وارد تهران شده بودند، سیما رو برای سورپرایز روز تولدش
به خونه دعوت کرده بودند و این دقیقا" همان روزی بود که من با اوجی قرار
داشتم تا Letter of Offer رو ازش بگیرم تا جدا" باورم بشه. بعد از پایان
ساعت کاری در شرکت، زیر برف ناگهانی ای که باریدن گرفته بود، با مکافات
تمام خودم رو به دفتر "مژدآوران" در قلهک رسوندم و نامه پذیرش رو از اوجی
گرفتم. جالب اینجاست که اوجی بهم گفت که از صحبت کردنم پشت تلفن به نظر
نمی اومد که چندان خوشحال شده باشم !!!
در مسیر برگشت به خونه - که اون هم دشواری های خاص خودش رو داشت - فقط یک
دغدغه داشتم: رسیدن به شیرینی فروشی قبل از اینکه کیک های تولدش تموم بشند
!.... خلاصه به هر وسیله ای بود، خودم رو به شیرینی فروشی رسوندم و یه کیک
نقلی چهار نفره اکازیون بیع نمودم وبه سوی خانه روان گشتم. همه از شنیدنش خوشحال شدند... بعضی ها هم شاید از چند روز قبل در این مورد ندا سر داده بودند... اما هر چی که بود، من یکی رو خوشحال نکرد... منظورم خبر سرمربی شدن «قطبی» برای ایران بود. بعد از رفتن «مایلی»، دیگه فرق چندانی نمی کرد که کی جاش بیاد. فقط مهم این بود که «مایلی» نباشه ! نه به خاطر اینکه لیاقتش رو نداره که صد البته که لیاقتش بسیار فراتر از این حرفهاست. افشین فوتبال رو خیلی ساده می خواد. بدون جنگ اعصاب، بدون فحاشی، بدون حق کشی و بدون زیر آبی! کاری که امثال پروین و ناصر خان و ژنرال و مایلی کهنه و حشمت خان و خاله دایی و مصطفوی و صدها نفر دیگه که توی این ورزش لجن ما دارن توش رانت می خوردند، حتی ثانیه ای تحمل پذیرشش رو ندارند. اصلا" مهم نیست که کی آنالیزش بهتره یا کی بهتر از کنار زمین روی سکوها رو تغذیه می کنه. مهم اینه که اونی که اون بالا فقط یکی دوتا هزاری واسه دیدن بازی داده و چیزی هم این وسط دشت نکرده، هیچ حقی در انتخابها یا رفع و رجوع اوضاع نداره. فقط باید بیاد و هزاری بده و داد بزنه و بمب دستی پرت کنه و فحش بده و صندلی های «آقا ضیاء» رو بشکنه و شیشه های مینی بوس رو بیاره پائین و شب توی خونه از خجالت پیکز نحیف زن و بچه حسابی در بیاد و ... حضرات عظمای فدراسیون نشین و ننشین، درصدشون رو بگیرند. حالا با این تفاسیر، باید از اومدن افشین خوشحال باشم ؟ ..... او هم در نهایت یک قربانی است؛ هر چند که موقتا" بتونه ملت رو از این سرخوردگی جدا کنه. « پگاه » یکی از همکارانم توی شرکته که توی واحد طراحی - مهندسی کار می کنه. حدودا" 30 سالشه و نزدیک به دو ساله که به همراه همسرش برای PR استرالیا اقدام کرده. امروز صبح اومده بود پیش من تا در مورد مشکلی باهام مشورت کنه. مشکل این بود که وکیلشون بهشون ایمیل زده که یک گواهی اشتغال به کار تفصیلی شامل نوع فعالیت کاری، تاریخ شروع بکار در شرکت، پروژه های انجام داده و در دست اجرا و ... از محل کار فعلی شون بگیرند و براش بفرستند. نکته کلیدی اینجاست که این گواهی باید به تائید مدیر مربوطه برسه و ممهور به مهر شرکت باشه. با توجه به ساختار استبدادی و تخیلی شرکت، تنها دو نفر هستند که مهر شرکت رو در اختیار دارند: مدیر عامل و معتمدش (برادر کوچک مدیر عامل و مدیر خدمات بازرگانی). به عبارت دیگه هیچ یک از سهامداران، اعضای هیات مدیره، معاونت ها و مدیران واحدها نه تنها خود مهر، که اختیار و اجازه استفاده احتمالی از اون رو هم ندارند. با توجه به نوع نامه و سمتی که پگاه داره امضایی که زیر اون گواهی ثبت میشه، باید امضای معاونت فنی باشه. با شناختی که از معاون فنی شرکت (که مدیر مستقیم خودم هم هست) دارم، تا ولضالین یک قضیه رو در نیاره، تائیدش نمی کنه. با خلق و خوی انسان دوستانه ای هم که ازش سراغ دارم، برای حفظ نیروی با سابقه اش تا بتونه سنگ اندازی می کنه تا موضوع به سر انجام نرسه. نتیجه اش این میشه که پگاه مجبوره موضوعی رو که در طول دو سال گذشته از ترس ممانعت مدیران مسکوت نگه داشته، رو کنه و این یعنی تازه اول مصیبت. نکته جالب تر اینکه تازه هیچ معلوم نیست که بعد از تائید احتمالی معاون فنی، جناب مدیر عامل به مهر زدن چنین نامه ساده و روتینی که حق مسلم و پیش پا افتاده یک کارمند هست رضایت بدهند! ... تابستون پارسال - قبل از سفر به قبرس - برای نامه مشابهی حدود دو هفته دوندگی و پافشاری مستمر کردم تا بالاخره بعد از انواع و اقسام ترفندها، تونستم نامه رو به تائید و مهر آقایان مزین کنم ! ... تازه من قبل از شروع به کار و سه ماه پیش از اون سفر، طرح موضوع و ایجاد ذهنیت کرده بودم که اونقدر طول کشید. همه اینها رو نوشتم تا یادم بمونه که: از شرکتی که با وجود در اختیار داشتن بودجه میلیاردی ای که شرکت نفت در اختیارش گذاشته، پرداخت آخرین حقوق کارکنانش - اعم از مدیر، کارشناش ارشد، کارشناس، کاردان و کارگر - رو تا به همین امروز 33 روز به تاخیر انداخته، هرگز بیش از این انتظاری نیست.
از طرف دیگه، اینکه یک نفر احساس دلبستگی و مهر نسبت به میهنش داشته باشه، بی برو برگرد یک موضوع شخصی و درونیه !... چه نویسنده این مطلب و چه یکی مثل من که در آستانه رفتن از ایران قرار داره و هر لحظه و هر لحظه با دورویی ها، دروغ ها و تبعیض های جامعه ایرانی دست به گریبانه، حق مسلمی به نام "وطن دوستی" داره که مستلزم کسب اجازه از کسی یا توضیح و تفسیر برای احدی نیست !... پیشنهاد می کنم پیش از اینکه پیکان اتهام و سرکوفتتون رو به سمت قشر عظیم ایرانیان خارج از کشور نشانه برید، ابتدا ادبیات سخن گفتن با هموطنانتون رو بار دیگه تمرین کنید !
حالا ایشون رفته و یک ترم تحصیلی رو هم به پایان رسونده و در ابتدای ترم دوم هست. توی این مدت یکی دو بار پیش اومده که براش پیغام بذارم و سوالاتی رو که در مورد ملبورن برام وجود داشته، باهاش مطرح کنم که آخرین اونها سه روز پیش بود. در مورد مناسب ترین گزینه برای ما ایرانیها از بین بانکها و اپراتور های تلفن همراهی که در ایالت ویکتوریا سرویس دهی می کنند، ازش پرسیده بودم و جوابی که داد این بود:
ولی
یه شرکتی که تازگی خیلی صدا کرده و استفاده می کنن TPG هست. آنتن دهی و
ایناش مثل optus هست ولی فرقی که داره اینه که همه کارهاش رو باید
اینترنتی انجام داد. یعنی پرداخت پول از حساب بانکی(یا کارت اعتباری)
گرفته و ثبت نام و خلاصه همه چی اینترنتی انجام میشه. سیم کارت هم برات
پست می کنن. قیمتش فوق العاده ارزونتره نسبت به همه شرکت های دیگه. اشکالی
که داره اینه که چون اینترنتی و پستی هست کل پروسه حدود ده روز طول میکشه.
کاری که میتونی بکنی اینه که همون روز اول یه Optus بخری و بعد بری تو
سایت TPG برای اون شرکت اقدام کنی و بگی که شماره خودت رو می خوای حفظ
کنی. اینجوری تا سیم کارت رو برات بفرستن میتونی از Optus استفاده کنی و
بعد اون یکی رو activate کنی و شماره ات هم عوض نمیشه. نمی دونم خوب توضیح
دادم یا نه ولی www.tgp.com.au رو نگاه کن و سعی کن یه کم مراحل ثبت نام رو چک کنی تا اوضاع بیاد دستت.
در
مورد بانک من Commonwealth رو توصیه می کنم چون اولا از ایران می تونی
حساب باز کنی و به حساب خودت پول بریزی بعد که اومدی اینجا activate می
کنی. اینجوری دیگه مجبور نیستی پول زیادی حمل کنی. ثانیا که بیشترین تعداد
خودپرداز رو در استرالیا داره که مزیت بزرگیه. "
توی این 3-2 روز گذشته بر حسب اتفاق (و البته نه کاملا" اتفاق !) با چند تا وبلاگ آشنا شدم که نویسنده هاش در مورد پروسه مهاجرتشون به استرالیا و بعضا" در مورد اوضاع و احوال فعلی شون در استرالیا نوشته بودند. بدون شک همه این نوشته ها و ابراز عقاید نمی تونند %100 هم پوشانی داشته باشند. اما میشه یه سری نتیجه گیری های کلی و جامع در مورد مقوله مهاجرت و زندگی در استرالیا داشت.
اساسی ترین چالش همه مهاجران استرالیا - و نه تنها مهاجرین ایرانی - در حال حاضر، مساله پیدا کردن کار متناسب با سوابق تحصیلیه. دغدغه ای که با وقوع بحران اقتصادی در یکسال اخیر ، هر روز پر رنگتر از روز قبل میشه. اگر چه روسای دولت در استرالیا، مدعی اند که کشورشون کمتر از هر کشور توسعه یافته دیگه - و به طور مشخص اعضای گروه 20 - دچار پیامدهای Global Financial Crisis اخیر شده، اما مسلما" این تاثیرات منفی اونقدر بوده که باعث بشه کارشناسان اقتصادی استرالیا نرخ بیکاری 7 درصدی رو برای پایان سال 2009 پیش بینی کنند و هر روز خبرهای جدید از اخراج کارکنان کارخانجات خودروسازی و شرکت های هواپیمائی، کاهش بی سابقه قیمت مسکن، کاهش چندین باره نرخ سود بانکی از یک طرف و کمرنگ شدن بیش از پیش امیدهای دوستان ایرانی هجرت کرده رو از طرف دیگر بخونیم و بشنویم. دلار استرالیا هم بعد از یک سیر صعودی نمایی(!) ، با کاهشی به میزان حدود 18 تومن در طی سه روز گذشته، باعث شد برای یک روز هم که شده به آینده دلاری - ریالی خودم در حین تحصیل در استرالیا تا اندازه ای امیدوار بشم !
الان دقیقا" 40 روزه که پرونده من توی سفارت لاج شده و انتظار حداقل سه ماه دیگه رو تا دریافت PVA برای خودم پیش بینی کردم... یعنی اوایل مرداد 88. شنبه قبل هم passport certified copy و اصل + ترجمه رسمی شناسنامه + کپی کارت ملی + کپی permanent resident card محمدرضا رو به اوجی دادم که تحویل سفارت بده تا این نقصی مدرک احتمالی رو هم مرتفع کرده باشیم. آخرین نفر از جمع بچه های applyabroad هم که ویزا گرفته، KingBee بوده که ویزاش در روزهای آخر اسفند پارسال حاضر شد و تونست ضرب العجلی خودش (و همسرش) رو به کلاس زبان و دانشگاه برسونه.
دارم فکر می کنم که اگر قرار باشه برای تمامی یادداشتهای های 6 ماه گذشته و 6 ماه آینده وبلاگم مفهوم و حال و هوای مشترکی پیدا کنم، اون مفهوم بدون تردید « بیم و امید » خواهد بود.
| Design By : Night Skin |


